![]() |
![]() |
|
به گزارش شيعه آنلاين به نقل از رهوا، حجتالاسلام غلامي، از اعضاي سابق دفتر حضرت آيتالله بهجت ره نقل کردند: «روزي شهرام جزايري، بر اساس ارتباطهايي که ايجاد کرده بود از فرزند آيتالله بهجت درخواست ملاقات با آقا را داشت. اما وقتي اين جريان به اطلاع حضرت آيتالله بهجت رسيد وي مخالفت کرد» شهرام جزايري با طرح ترفندي، روزي به مقابل مسجد حضرت آيت الله بهجت در قم مي رود تا وقتي که حضرت آقا از نماز فارغ مي شوند، از فرصت استفاده کند و وارد دفتر يا منزل آقا شود و ملاقاتي انجام دهد. به همين منظور بيرون مسجد منتظر ميماند تا نماز تمام شود و آقا از مسجد بيرون بيايند. حضرت آيت الله بهجت هميشه سرشان پايين بود و به کسي نگاه نميکردند . وقتي از مسجد خارج شدند، يکي از دوستان و نزديکان شهرام جزايري به آيت الله بهجت نزديک شد و به آقا گفت: حضرت آيت الله؛ آقاي شهرام جزايري از تجار خيـّر تهران هستند و فعاليتهاي خيريه فراواني انجام ميدهند و براي عرض ارادت و دستبوسي خدمت رسيدهاند، در اين هنگام آقا سر مبارک را بالاگرفتند و به شهرام جزايري نگاهي کردند و فرمودند: «برو و از کارهاي خيري که انجام داده اي توبه کن!». |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/03/04ساعت 14:58 توسط سعیدجون |
|
نیمه شب آواره و بی حس و حالدر سرم سودای جامی بی زوالپرسه ای آغاز كردیم در خیالدل به یاد آورد ایام وصالاز جدایی یك دو سالی می گذشتیك دو سال از عمر رفت و برنگشتدل به یاد آورد اول بار راخاطرات اولین دیدار راآن نظر بازی آن اسرار راآن دو چشم مست آهو وار راهمچو رازی مبهم و سربسته بودچون من از تكرار او هم خسته بودآمد و هم آشیان شد با من اوهمنشین و هم زبان شد با من اوخسته جان بودم كه جان شد با من اونا توان بودم توان شد با من اودامنش شد خوابگاه خستگیاینچنین آغاز شد دلبستگیوای از آن شب زنده داری تا سحروای از آن عمری كه با او شد به سرمست او بودم ز دنیا بی خبردم به دم این عشق میشد بیشترآمد و در خلوتم دمساز شدگفتگو ها بین ما آغاز شدگفتمش در عشق پا برجاست دلگر گشایی چشم دل زیباست دلگر تو زورقبان شدی دریاست دلبی تو شام بی فرداست دلدل ز عشق روی تو حیران شدهدر پی عشق تو سرگردان شدهگفت...گفت در عشقت وفادارم بدانمن تو را بس دوست میدارم بدانشوق وصلت را به سر دارم بدانچون تویی مخمور خمارم بدانبا تو شادی میشود غمهای منبا تو زیبا میشود فردای منگفتمش عشقت به دل افزون شدهدل ز جادوی رخت افسون شدهجز تو هر یادی به دل مدفون شدهعالم از زیبائیت مجنون شدهبر لبم بگذاشت لب یعنی خموشطعم بوسه از سرم برد عقل و هوشدر سرم جز عشق او سودا نبودبهر كس جز او در این دل جا نبوددیده جز بر روی او بینا نبودهمچو عشق من هیچ گل زیبا نبودخوبی او شهره ی آفاق بوددر نجابت در نكویی تاق بودروزگار...روزگار اما وفا با ما نداشتطاقت خوشبختی ما را نداشتپیش پای عشق ما سنگی گذاشتبی گمان از مرگ ما پروا نداشتآخر این قصه هجران بود و بسحسرت و رنج فراوان بود و بسیار ما را از جدایی غم نبوددر غمش مجنون و عاشق كم نبودبر سر پیمان خود محكم نبودسهم من از عشق جز ماتم نبودبا من دیوانه پیمان ساده بستساده هم آن عهد و پیمان را شكستبی خبر پیمان یاری را گسستاین خبر ناگاه پشتم را شكستآن كبوتر عاقبت از بند رسترفت و با دلدار دیگر عهد بستبا كه گویم او كه همخون من استخسم جان و تشنه ی خون من استبخت بد بین وصل او قسمت نشداین گدا مشمول آن رحمت نشدآن طلا حاصل به این قیمت نشد...عاشقان را خوشدلی تقدیر نیستبا چنین تقدیر بد تدبیر نیستاز غمش با دود و دم همدم شدمباده نوش غصه ی او من شدممست و مخمور و خراب از غم شدمذره ذره آب گشتم كم شدمآخر آتش زد دل دیوانه راسوخت بی پروا پر پروانه راعشق من...عشق من از من گذشتی خوش گذربعد از این حتی تو اسمم را نبرخاطراتم را تو بیرون كن ز سردیشب از كف رفت فردا را نگرآخر این یكبار از من بشنو پندبر من و بر روزگارم دل مبندعاشقی را دیر فهمیدی چه زودعشق دیرین گسسته تار و پودگر چه آب رفته باز آید به رودماهی بیچاره اما مرده بودبعد از این هم آشیانت هر كس استباش با او، یاد تو ما را بس است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/13ساعت 11:21 توسط سعیدجون |
|
|
آن عاشق فیلم وسینما، آن وارث میراث بابا، آن خالق ارث پدری، آن عازم بلاد دَدَری، آن همسر علی سنتوری، آن دم کننده ی چای در قوری، آن ستاره ی میم مثل مادر، آن نزدیک تر ز هر خواهر، آن دخترک سبزه ی مو وِزوِزی، آن دختر خاله ی کلاه قرمزی، آن مسلّط بر زبان انگلیسی، آن عاشق اکشن های پلیسی، آن همبازی اسبق بهرام رادان، آن پس از خروج از وطن بسی شادان، آن قدم گذارنده در عالم هالیوود، آن که قبل از رفتن جیبهاش خالی بود، آن بازیگر با آتیه ی خوش سایز، آن بازیگر نقش زن “بادی آو لایز”، آن که دی کاپریو را یار بُوَد، آن دورگه که پرستاری اش کار بُوَد، آن دارنده ی عناوین جهانی، دوشیزه گلشیفته فراهانی –کثر الله من وجهه- محبوب دل پسران بود و البسه اش بس گران بود و وجناتش نیز عیان بود.
نقل است که چو پای به جهان نهاد از اعماق وجود، شیوَن و داد سرداد.. از
کرامات وی آن بود که به لمحه ای حالاتش تغییر کرد چونان که هیچگاه نگریسته
است و بر گلی که بر بالین والده اش بنهاده بودند خنده بکرد. اطرافیان که
شیفته ی ملاحت لبخندش گشته بودند چون باعثش را گل یافتند، نامش گلشیفته
کردند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/02/09ساعت 11:54 توسط سعیدجون |
|
|
کل کل شعری سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی: دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/02/08ساعت 8:43 توسط سعیدجون |
|
باز دریای دلم طوفانیست آسمان کسلم بارانیست باغم ار زیر و زبر شد نه عجب تحفه فصل خزان ویرانیست شرح تنهایی من می پرسی؟ شرح تنهایی من طولانیست دور باطل زده ام قصه من همه سرگشتگی و حیرانیست بعد سرگشتگی و حیرانی باز هم حیرت و سرگردانیست ... بوی پیراهن یوسف نرسید می رسد باد ولی هجرانیست دار و تیشه همه آسودگیند عشقبازی نه به این آسانیست معنی عشق بپرس از مجنون که همه بی سر و بی سامانیست نسخ و تعلیق من از سرمشقیست که مرا حک شده بر پیشانیست گرد بادم نه نسیم سحری کار من گل نه ، غبار افشانیست نای بی همدمم و تا به ابد ناله در حنجره ام زندانیست شب قطب و فلک بی فلقم من همیشه افقم ظلمانیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/02/06ساعت 8:30 توسط سعیدجون |
|
|
مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند...
سربازان مانع ورودش می شوند ! خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند... مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد : چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟ مرد با درشتی می گوید: دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم ! خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟! مرد می گوید من خوابیده بودم!!! خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟ مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود ... مرد می گوید : من خوابیده بودم ، چون فکر می کردم تو بیداری...! خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید : این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/05ساعت 9:53 توسط سعیدجون |
|
|
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام
است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز
بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را
در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را
بنوشیم حرام می شود؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/31ساعت 10:17 توسط سعیدجون |
|
|
مادر منشين چشم به ره برگذر امشب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/01/31ساعت 8:23 توسط سعیدجون |
|
|
جک و دوستش باب تصمیم می گیرندبرای تعطیلات به اسکی برند. با
همدیگه رخت و خوراک و چیزهای دیگرشان را بار ماشین جک می کنند و به سوی
پیست اسکی راه می افتند زن صاحبخانه می پذیرد و آن دو مرد به استبل می روند و شب را به صبح می رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/30ساعت 9:11 توسط سعیدجون |
|
|
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمی که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟ روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند. من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است. روانپزشک گفت: نه! آدم عادى در پوش زیرآب وان را بر میدارد. بعد رو کرد به من و گفت : شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد ؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/30ساعت 8:53 توسط سعیدجون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با عرض سلام به همه دوستان عزیز .
این وبلاگ شامل داستان های کوتاه و خواندنی شعرهای زیبا وقایع خواندنی و .... در تمام زمینه هاست . امیدوارم که خوشتون بیاد . |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
میلاد جون سحر جون ژیوار جون شیوا جون سمیرا جون نازنین جون فاطوشی جون بتول جون نسیم جون نسیمک جون - جون تارا جون نیما جون نازنین کودکی جون crazy and dark جن زده ها جون همشاگردی ها جون |
|
RSS
|